< شبانه های آقای ديوانه




شبانه های آقای ديوانه

اینجا جایی است برای اینکه خودم باشم...



نویسنده : آقای دیوانه ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

بدجوری به ریپ افتاده بود,یه پروپرانولول ١٠ میندازم بالا و میرم توی اتاقم...
به این فکر می کنم که تعداد ساعت هایی که با اعضای خونواده گذروندم خیلی کم,این کم بودن رو میذارم به حساب  ت ل خ ی اینروزهام...
اینکه حوصله حرفاشونو ندارم.
پلک هام سنگین میشه,میچسبم به رادیاتور اتاقم,حسش نیست ملیجک ٨ گیگا بایتی رو وردارم و بذارم توی گوشم...
برای خودم استینگ می خونم...
آخرین باری که به عقربه های ساعتم نگاه میکنم ساعت ١١:٢٠...
خوابشو دیدم...
سر همون جای همیشگی, با همون مانتوی همیشگی,ایفوریا کلوین کلین زده بودم!,با خانوم ق صحبت کردم,گفت نرو!
رفتم!
خندیدم...
خندید...
عطری که خریدم رو بهش دادم...
- شاید تو دوستم نداشته باشی که چشم هات میگن داری! ولی من دوستت دارم! اینم به خاطر دوست داشتنمه...به خاطر اینروزا( تاریخ خوابم برای هفته بعد بود!)
نخودی خندید...
لبخند زدم...
بی هوا راه افتادم...
اعتراضی نکرد...
رفتیم...

یه چیزی گفت خوابی!!! داری خواب میبینی....توی حول و هراس این خواب و بیداری از خواب پریدم...
ساعت ۵:٣٠....
محمد بیدار شده...
عصبی میشم...
میخندم!
یاد پست وبلاگم میفتم:

رویاهای شیرین, وقتی که از خواب بیدار میشی و میبینی خواب بودی تبدیل به کابوس میشن.

بالشتمو محکم بغل میکنم و عصبی بهش چنگ میزنم...

ای دل صاب مرده!باز تورو خواب برده!....پاشو از خواب و ببین,دنیاتو آب برده....

خ و ا ب م میبره...

==========================
+ اوضاع بیرونی بد نیست...اوضاع دل ولی زیاد جالب نیست که اونم حدیث تازه ای نیست!




کلمات کلیدی :بدون مرز و کلمات کلیدی :دلتنگی




نویسنده : آقای دیوانه ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

فردا میشه شیش سال...
این شیش سال که میگم خودش یه عمر بوده برای من...
زود نگذشته...
به این فکر میکنم که اون موقع چی بودم و الآن چی هستم.
حقیقتش رو بخواهی راضی ام!
از اینی که هستم راضی ام...
نه خیلی زیاد...ولی کم هم نه.
آقا جون که رفت تنهایی بهم فشار آورد...
آدمی بودم که تو و بیرونم از زمین تا آسمون با هم فرق داشت( و الآن هم تا حدودی داره)
کتاب میخوندم...
آهنگ گوش میدادم...
زیاد!
ولی درس نمیخوندم...
من خیلی وقت بود گم شده بودم...
درست از سال سوم راهنمایی که "مجبورم" کردند از تاتر و سرود دور بشم...
درست از موقعی که متنفر شدم از هرچی زوره...
از هرچی بکن و نکن...
از هر کس و نا کسی که بخواد توی حلقومم فرو کنه این درسته و اون درست نیست...
از مدیر مدرسه...از مشاور...از مامان...از بابا...
از اینکه "زندگی" من شد "راهی" که اونا "دلشون" میخواست,نه اون چیزی که من میخواستم...
تابستون ها کلاس های جور و واجور ورزشی...کلاس های درسی سال بعد و ...
در صورتی که من دلم خونه میخواست...کتابخونه و کتاب...
زیر زیرکی برای خودم کتاب میخریدم و میخوندم...
زیر زیرکی تا صبح با والکمن سونی که داشتم سیاوش قمیشی گوش میدادم...
زیر زیرکی داستان مینوشتم...
ولی اینا چیزی نبود که به نظر دیگران درست میومد...
من " باید" جبران خیلی چیزها رو میکردم...
جبران اینهمه زحمت و از همه چیز زدن و هزینه مدرسه غیرانتفاعی و کلاس های رنگ و وارنگ...
من گم شدم...
یه بی هویت!
من از اولشم برزخی بودم!
نه نونستم دلمو بکنم و بندازم دور
نه تونستم دل ببندم به درس
یکی به میخ
          یکی به نعل!
نتیجه معدل ١۵ الی ١۶ بود طی تموم سال های دبیرستان...
تازه! اونم به لطف "عشق" و علاقه ام به ادبیات و بینش و زبان بود.
تابستون ها کارم این بود که وقتی کتاب های درسی رو تحویل میگرفتم سریع میرفتم سراغ داستان های کتاب فارسی...
واااای!
آقای میم معلم فارسی با چشم هایی گرد شده نگاهم میکرد وقتی میدید "عمو تم" رو خیلی وقت پیش خوندم...وقتی میدید سه قطره خون و داش آکل و خوشه های خشم رو از حفظم...
ولی فایده چیه؟!
یه آدم برزخی همیشه برزخیه!

بگذریم!
آقاجون که رفت تازه با اینترنت آشنا شده بودم...
تنها و غمگین تر از خیلی وقت ها...
بازیگوشی های دوران بلوغ یه پسر نوجون...
تا رسیدم به "پرشین بلاگ"...
همیشه دنبال جایی بودم که بتونم بنویسم و کسی کشفش نکنه...
خوده واقعیم باشم...
Spice Girls و Aqua اون موقع ها روی دور بودن.
اسم وبلاگمو گذاشتم "مرد فضایی"...
از همه چیز مینوشتم...
مثل همه بلاگرها اول مطلب های کپی شده, بعد تخیلات و شعرهای خودم( البته شعر که نمیشه گفت!)...
به اونروزا که فکر میکنم میبینم دوستای خوبی دورمو گرفتن...
"امیر", "سایه","زینعلی" و ....
اکثرا بزرگتر از من بودن و همین باعث شد زودتر بزرگ بشم...بزرگتر فکر کنم...درد هام هم بزرگ تر بشه!
فردا که بیاد میشه شیش سال...
خوبه که به "بهانه" رفتن عزیزان هم که شده نگاهی به پشت سر بندازیم...
به دوستایی  مثل آزاده,مصطفی,نسیم و امیر و سایه و مسعود و  ... که حالا دیگه برای من دوست نیستن...
به اینکه خوب شد نیستن یا بد؟
یه سری ها بد و یه سری ها خوب...
به اینکه چی شد که نیستن؟ خواسته نشدم یا نخواستم؟
وقتی نگاه میکنم دلم برای امیر و سایه تنگ میشه...
برای دیگران نه...
"حسرت" چیزی رو نمیخورم!
اینو یه بار هم گفته بودم...
خوبه که از چیزی که گذشته راضی باشی...
خوبه که "غم" داشته باشی برای از دست دادن عزیزایی که داشتی ولی حسرتی نخوری...
حسرت اون آغوش های گرم و تب دار...اون کوچه های خلوت و بوسه ها و بازی دست ها و اشک ها و لبخند ها و ... رو نخوری...
فقط یه "یاد" باشه...
یاد آدم هایی که بودن و نیستن...
این یاد آغشته به تلخی,محبت,نفرت,عشق,هوس و ...

خوبه...
خوبه که یاد کنی از چیزی که بودی و چیزی که هستی.
خوبه بفهمی از کجا اومدی و به کجا میری.
خوبه که بفهمی اصلا چی شد که تو اینجایی؟! تو خواستی یا دیگران خواستن؟!
خوبه بفهمی چی "دلت" میخواد.

=======================
+ "روزی که بلاگر شدم" میخواستم اینو برای عنوان انتخاب کنم ولی دیدم نه این به درد متن میخوره و نه این عنوانی که الآن گذاشتم.دلیل فقط یادی بود از کسی که نیست...
روحت شاد!








نویسنده : آقای دیوانه ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳

امروز صبح طبق معمول به پروژه های سرکشی میکردم,نگرانی سرد شدن هوای دیشب و یخ زدن بتنی که دیروز ریخته بودیم بی مورد بود...
با موسی سلام و علیک میکنم و دستت درد نکنه ای حواله اش میکنم و با لبخندی بر لب تنهاشون میذارم.
افغانی ها تشنه اند...تشنه محبت!
بهشون که محبت کنی برات جون میدن.
از راه پله بدون پله ساختمون میام پائین...
یکدفعه,یه چیزی, یه جوری, اه! توصیفش سخته...
فقط بفهم بهم ریختم...
از بد قضیه هدفون توی دفتر جا مونده بود...
میرم سر پروژه بعدی...
دیگه داره آزارم میده...
باید بریزمش بیرون!
"اوس احد" با پوکه معدنی و سیمان و ماسه کف واحد هارو کروم بندی میکنه...
سلام و علیکی میکنم و دیگه "وا" میدم...
طاقت آوردنش سخته...
میزنم زیر آواز!
صدام خوب نیست! میدونم...
ولی برای خودم قابل تحمله...
میخونم...
میخونم...
میخونم...
"لشکر" با لبخندی نگاهم میکنه...
چشم هامو ازش میدزدم...
میخونم:
"وه که جدا نمی شود,نقش تو از خیال من...تا چه شود ز عاقبت در طلب تو حال من!!!!"

تخلیه شدم,خالیِ خالی...
گودبرداری رو کنترل میکنم و زیر لب برای خودم آواز میخونم...
میلگرد ها تخلیه میشن و بارنامه رو امضاء میکنم...
خسته و تشنه میرسم دفتر.
ممد و خانوم خ نشسته ان و اتوکد کار میکنن...
سه نفره چایی میخوریم + ساقه طلایی...
سه نفره گپ میزنیم...
تنهایی راهی شهرداری میشم برای پیگیری پرونده ها.
به این فکر میکنم که روزی روزگاری وقتی دلم میگرفت و پریشون احول میشدم "سعی" میکردم گریه کنم...
ولی از یه وقتی به بعد باورم شد "مرد" که "گریه" نمیکنه...
سهم من از دلتنگی ها و ناراحتی هام شد صدای خش دار محسن چاوشی و هر کس دیگه ای که خوب ضجه بزنه!
ولی حالا کشف ردم آواز میتونه بهتر از هرچیزی منو خالی کنه.
خوندن رو دوست دارم.


+نفیسه میگفت : گریه آدمو رقیق القلب میکنه...
چند وقته گریه نکردم؟از ته دل...
بالای یک سال میشه...
یعنی قصی القلب شدم؟!!

+ امروز به این فکر میکردم که اگر الآن بیکار بودم حسابی کلافه میشدم ولی کار خیلی آدمو راحت میکنه.کار کردن رو دوست دارم.

+ مادر بچه ها!نیشخند قبول شدنت مبارک...زودتر اون درسرو پاس کن که....خندهزبان




کلمات کلیدی :شبانه و کلمات کلیدی :بدون مرز